روز تولدت رو بهم بگو!

رفیقم یه برگه A3 چسبونده داخل کمدش و توی یک جدول  که از دوازده ماه سال و روزاش تشکیل شده اسم دوستاش رو توی روز تولدشون نوشته. جالب بود برام. حالا من نمی خوام شبیه کار اون رو انجام بدم و به یک فایل اکسل یا ورد قناعت می کنم. ولی خب چون حافظه ی عددیم مشکل داره و فقط ماه تولد خیلیاتون توی ذهنمه بیاید اینجا و چه عمومی یا خصوصی روز تولدتون رو بهم بگید تا یادداشت کنم. حتی شمایی که قبلا بهم گفتی! دوباره بگو!

بعدا نوشت: خودم هم در ضمن متولد پنج تیرم 😁

۳۱

سال های سخت تحریم یادش نه به خیر...

نمی خواستم تا مدت ها چیزی بنویسم و حرفای سیاسی توی اینجا که هرگز... ولی امشب یاد سال های تحریم دوران احمدی نژاد افتادم و اشکم در اومد. سال هایی که داروها یهو گرون شدند. روز به روز قیمت جنسا بالا می رفت. و خب برای شخص خودم ورشکستگی رو داشت که تازه همین وسطای پارسال تونستم صفر بشم و از زیر قرضام بیام بیرون... در حالیکه هم سن و سالام اکثرا خونه و ماشین و زن و بچه و زندگی دارن. ولی من تازه چندماهه دارم زندگیم رو می سازم. حالا اون خاطرات بماند عروسی گرفتن یه عده رو امشب متوجه نمی شم... 

که یاد پسر دایی چهار پنج ساله م می افتم که داییم رو شماتت کرد بعد اینکه نتونست چهارتا هندونه رو با هم جابه جا کنه و یکیش شکست و گفت من می تونستم...

۶

حس بدی که رفت

دیگه اون حس بدی که به بیان و این فضا داشتم همراهم نیست. اما به نظرم کمی انرژیم افتاده و خستهم. شاید به خاطر مسابقه یه خورده زیادی فعال بودم اینجا و وبلاگ زده شدم. 

شاید هم سرمنشا این بیحالی چیز دیگهای باشه. مثلا توی دنیای واقعی. ولی خب یه مدت حضورم کمرنگ میشه اینجا و همه جا. اما برخلاف تصمیم قبلیم دائمی نیست و موقته...

۷

خستگی

بعد از چند روز پر فشار، الان یه خورده احساس راحتی و ریلکس بودن می‌کنم. از عصر پنجشنبه‌ست که درگیر کارای اداره توی خونه هستم. هفته‌ی قبل یهو رئیس گفت پرونده‌های فلان منطقه رو می‌خوام و در حالی که من از کلی جای دیگه پرونده‌ی آماده شده و گزارش نویسی شده داشتم باید از صفر شروع می‌کردم و پرونده‌های اون محل مذکور رو بهش تحویل می‌دادم. از اون ور از تهران خیلی وقت پیش نامه زده بودند که فلان داده‌ها و آمارها و گزارشات رو می‌خوایم و فقط چند روز به مهلت ارسالش مونده به من ارجاعش می‌دن و با یک فایل اکسل لعنتی مجبورم چند روز سر و کله بزنم.

آره از عصر پنجشنبه‌ست که سرم توی پرونده و لپ تاپ و کاغذ و کوفت و زهرماره. و این چند روز چون تنها زندگی می‌کنم فرصت نکردم غذای درست حسابی درست کنم. حالا اون بماند این دو سه روز که اصلا غذای گرم نخوردم و تموم وعده‌هام شبیه صبحونه شده بودند. پریشب ساعت سه خوابیدم و دیشب ساعت پنج صبح. حالا اون بازدیدهای صحرایی و خستگی خودِ کار هم بماند. ولی خب همه‌شون تموم شدند. فعلا چندتا پرونده آماده کردم تا دهن رئیس بسته بشه و اون اکسل کوفتی هم ارسال شد به تهران.

اما از شانس بدِ من امروز بارندگی بود و به خاطر مخاطرات سیل و ... تا ساعت پنج و نیم عصر با راننده‌م، گشنه و تشنه توی دشت و بیابون و دهاتا بودم. و چقدر خسته‌م و عصبانی. طوری که نمی‌دونم پاچه چند نفر رو گرفتم این چند روز...

شاید تنها تفریحم این بود که هی وسط کار آنتراکت می‌دادم و یه سر می‌زدم به تلگرام و وبلاگ و گه گاه اینستاگرام. اما جرئت رفتن به توئیتر رو نداشتم که می‌دونستم حسابی وقتم رو می‌گیره. ولی خب اینجاها هم که به جای رفع خستگی کلی باعث اعصاب خوردیه...

الان که فکرش رو می‌کنم با خودم می‌گم چطور طاقت آوردم امروز رو. با اون اعصاب خوردیا، با اون دو ساعت خواب دیشب، با اون درست و حسابی غذا نخوردن، و تازه بعدش ده ساعت توی کوه و بیابون زیر بارون گشتن...

فقط می‌دونم خیلی خسته‌م. اون‌قدر که دلم می‌خواد بخوابم و حالا حالاها بیدار نشم...

۳

مهمان سیریش و راز ریشه در باد

توی پست پایینی نوشتم که یک مهمون ناخونده دارم. خب این جناب یه همکارم بود که نزدیک بازنشستگیشه! و قرار بود همون یک شب رو خونه‌ی من باشه. ولی یک شب، شد سه شب و امروز نشریفشون رو بردند...

ایشون راننده‌ی اداره‌ست و به همراه رئیس توی شهر بزرگ‌تر و مجاور زندگی می‌کنند. از اون جایی که خونواده رو فرستاده ولایت و رئیس هم رفته تعطیلات گفت می خواد چهارشنبه شب پیش من باشه تا نره و برگرده برای یک روز پنجشنبه. اما خب جمعه و شنبه رو هم موند چون طی یک معامله و به قول خودش فداکاری جای یک راننده‌ی دیگه شیفت وایساد این دو روز رو. منم که کلا چهار روز رو شیفت دارم. و شد آنچه نباید می‌شد. راستیتش حال و حوصله‌ی هم سن و سالای خودم رو ندارم برای این مدت، دیگه چه برسه به یکی تقریبا هم سن و سال بابام. هرچند انعطافم زیاده در مقابل آدما و ایشون هم آدم خوش مشربی بود ولی خداییش دیگه کم آوردم. خصوصا با حال و هوای این چند روزم...

در هر حال گذشت خدا رو شکر و خلوت خودم رو پس گرفتم. بماند که به اندازه‌ی سه پست می‌تونم از همکارم، حرفا، حرکات، خاطرات و چاخان‌هاش بنویسم ولی خب مهم نیست.

تنها آخر کار خواستم بگم احتمالا یک هفته، ده روز دیگه یک راز بزرگ زندگیم رو اینجا می‌نویسم.  هرچند من چندتا راز دارم توی زندگیم اما هستند عده‌ای که خبر داشته باشند ازشون، به فراخور موقعیتی که دارند. در هر حال اون قدر عجیبه این تصمیم‌ام که الان موقع نوشتن درباره‌ش قلبم اومده توی دهنم. جریانی رو که هیچ کس از دوستان و خانواده‌م خبر نداره ازش. که نمی‌خوام هیچ آدم حقیقی توی زندگیم بفهمتش. اگر هم تا الان اینجا حرفی نزدم ازش چون رفقای وبلاگیم همیشه یک تعدادیشون برام حالت مجازی-حقیقی رو داشتن از فرط نزدیکی. اما الان همه مجازی حالص شدند واسه‌م و همه‌ی صمیمیتا و رفاقتا به حالت عادی و طبیعی وبلاگی برگشته. امیدوارم بتونم بگم ازش با این امید که باعث کمکم بشه...

۱۵

میگرن خر است...

توی این اوضاع در هم برهم میگرن ام بعد چند وقت عود کرده و برگشته. هرچند ارتباط مستقیمی داره حضورش با استرس و غم ناک بودن برام...

از اون طرف یه مهمون ناخونده هم قراره بیاد که اصلا حوصله ش رو ندارم. که بالاجبار با این حجم سردرد و حالت تهوع نشستم و دارم بساط زرشک پلو با مرغ رو, رو به راه می کنم... 

۹

شامگاه ٢٧ اسفند...

اسکار زیبا ترین شب سال ٩۶ برای من هم می رسه به شامگاه ٢٧ اسفند. که بعد از نزدیک به ده ماه برگشتم مشهد و رفتم حرم, اونم زیر یک بارون نرم و عاشقونه. توی قطار یک ژتون غذای حرم هم بهم دادن و شام مهمون امام رضا بودم (تصویر پایین). که قربونش برم مثل سال ٩۴ و ٩۵ باز هم یک وعده مهمونم کرد...

وقتی رفتم داخل حرم بغضم ترکید. که بارها گفتم چه زمانی که به شدت مذهبی بودم و چه زمانی که به شدت با دین زاویه داشتم و چه حالا که خیلی وقته توی یک تعادل منطقی بین دین و عقل هستم همیشه حرم برام یه جور بوده. یک مکان آرامش بخش و پناهگاهی واسه روزای دلتنگی...

امیدوارم امسال که می آد برعکس پارسال بیشتر قسمتم بشه رفتن به حرم مثل سال های ٩٢ تا ٩۵...

۱۷

The Snowman

اول اینکه اگه پست قبل رو نخوندید بخونیدش...

بعد هم اینکه خب برف اومد و همه جا رو سپید پوش کرد. منم که این موقع‌ها به رسم هر سال می‌شینم و انیمیشن سینمایی "آدم برفی" رو می­‌بینم یا پشت سر هم به اون ترک موسیقی وسط فیلم " Walking In The Air" گوش می‌دم. چون به چندتا دوست هم پیشنهادش رو دادم. پس اینجا، هم اون قطعه از این فیلم بی‌کلام که اون ترانه پخش می‌شه رو به صورت تصویری می‌گذارم و همین‌طور فایل صوتیش رو هم جداگونه برای دانلود قرار می‌دم.

البته با ذکر این نکته که فایل بی‌کلامش رو هم توی پستی که موزیک پس زمینه‌ی شعرخوانیم بود گذاشتم. که از این به بعد می‌خوام تمام موزیکای بی‌کلامی که استفاده می‌کنم رو هم بگذارم برای دانلود. و بالطبع تمام پستای قبلیم ویرایش شدند و این کار رو کردم. پس اگه از موسیقی پس زمینه‌ی شعرخوانی خاصی خوشتون اومده می‌تونید سر بزنید به اون پست و دانلودش کنید.



دانلود
فایل صوتی کلیپ بالا

۸

غریبِ آشنا

حتما خیلی‌هاتون تجربه کردید این اولین دیدار با یک دوست مجازی رو. که هرچی بگم از جالب بودنش کم گفتم. آخه یک نفر رو برای بار اول می‌بینی اما انگار سال‌هاست با هم معاشرت دارین و طوری برخورد می‌کنید که این فقط یه تجدید دیداره. که در مقابلش حتی اگه عکس‌های اون رفیق رو هم دیده باشید باز هم سورپرایز می‌شید توی این دیدار اول.

هرچند این اتفاق برای من بیشتر با دوستان فیس‌بوکیم اتفاق افتاده و خیلی‌هاشون بعدها شدند یکی از رفقای من توی دنیای حقیقی اما کمابیش وبلاگی‌هایی هم بودند که تجربه‌ی دیدار رو داشتم باهاشون. هرچند بالطبع به خاطر فضای خاصش استقبال کمتری می‌شه از این قرارها و ملاقات‌ها بین دوستان وبلاگی. ولی همون چندتا هم خیلی خوب بودند. و هنوز که هنوزه توی خاطرم موندند. بماند که یکیشون رو تا قبل از ملاقاتمون هیچ عکسی ازش ندیده بودم و چقدر جالب بود برام که با تصوراتم یه دنیا فرق داشت اون دوست.

خب این همه آسمون، ریسمون بافتم تا از اولین دیدارم با لیلا بگم. دختری که توی مهربونی و معصومیت تکه. و درست مثل حریر توی اولین ملاقاتمون وقتی دیدمش به خاطر اختلاف سنیمون یه بار دیگه حس برادر بزرگتر و حامی بودن نسبت به یک دوست بهم دست داد.

درسته که شاید توی بهترین و ایده‌آل ترین شرایط نبود دیدارمون اما چقدر لذت‌بخش بود. که دنیای مجازی و ارتباطاتش هیچ‌وقت به پای دنیای واقعی نمی‌رسه...

برای همین هم می‌خوام ازین به بعد زیادتر کنم این مدل ملاقات‌ها رو. نه تنها تجدید دیدار با دوستانی که قبلا دیدمشون که رفقایی رو هم ببینم که تا حالا فرصت هم‌نشینی پیدا نکردیم توی دنیای واقعی.

به هر حال تمام تلاشم رو می‌کنم. اگر هم تمایلی وجود نداشت اشکال نداره. حداقل سعیم رو کردم که دنیا دو روزه و فرصت‌ها کم...

پ.ن : برای من که خیلی کم هدیه می‌گیرم و خیلی بدشانس هم هستم توی این زمینه! این تحفه‌ای که لیلا برام آورد چقدر با ارزشه و دوست داشتنی. هیچ وقت از دستش نمی‌دم و فراموش‌اش نمی‌کنم... ممنون از محبتش.

۱۶

دریایی‌ها

...

امروز که کلیپ گزارش از بستگان سرنشینان اون نفتکش سوخته رو دیدم. خیلی منقلب شدم و هنوزم حالم بده... اون قدر که نمی‌دونم در وصفش چی بگم...

فقط به یاد اون عزیزان ترانه‌ای که علی لهراسبی برای تیتراژ سریال دریایی‌ها خونده بود رو می‌گذارم براتون...

بعدا نوشت: جای اون سه نقطه‌ی اول متن یه نوشته‌ی طولانی بود که حس کردم گزافه گوییه برای این پست. حذفش کردم. شاید یه موقع دیگه و سر وقت مناسبش بنویسم.


دانلود

۳
چونان قاصدکی ریشه در باد دارم
بی‌ موطن، بی‌ مقصد، و بی مقصود
رهای رها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان